تبليغاتX
رد پای یک قلم
رد پای یک قلم

داستان کوتاه

دیدگاه اول

سر کلاس که می نشینی به فکر لودگی و دلقک بازی هستی و دوست داری بخندی و بخندانی،فکرت به کسی نیست جز اعصاب مشوش خودت که با تیکه پرانی سرجایش می نشیند.جزوه که نمی نویسی،حالش را نداری،استاد هم حرفی برای گفتن به تو ندارد،بگوید،جوابی که هر هفته می شنود را تحولیش می دهی"،یادمان رفته،کپی می گیریم" و هزار چرندیات دیگر که از گفتنش هم خسته شده ای چه برسد به شنیدنش.

منتظری کلاس آرام شود،خودت هم در این امر به استاد کمک می کنی،صدا از دیوار می آید اما از داخل کلاس نوچ؛لحظه شماریت برای شروع درس آغاز می شود،صدای زیپ کیف استاد با قلبت همنواست،ماژیک را که از کیفش بیرون می کشد چهره ات بشاش می شود،به سمت تخته می رود و تخته را به ماژیک آغشته می کند و حرفش را آغاز میکند،لحظه ای که می خواستی شروع می شود،آنقدر که به حرفهای استاد برای چیدن کلمات کنارهم و ساخت جمله ای در قالب تیکه توجه می کنی به مضمون کلیش بی توجهی،گویی انگار نه انگار پولی آمده و رفته،وقتی گذاشته شده،فقط و فقط در کمین نشسته ای تا با شنیدن یک کلمه و جستجو در دایره ی تیکه هایت چیزی که به درده آن لحظه می خورد را بندازی و کلاس را منفجر کنی.

استاد هم که حق زدن هیچ حرفی را ندارد،بگوید شورش را در آوردی استاده مزخرفی است،نگوید،استاده شوتیست،از کلاس اخراجت کند،بی جنبه اس،نکند،بی عرضه است،بگوید حذف کن،عقده ایستو نگوید..................

کلاس که اوسطش می رسد چیزی می گویی که دودمان کله ی استاد را به باد می دهد،"استاد یه آنتراک نمی دی؟گویی کلاس ریاضیات محض نشسته و در مقطع فوق دکترا در حال تحصیل بودی و یک ساعت تمام در حال گوش دادن و حل کردن سپری کردی که آنتراک هم می خواهی.اما استاد با اعصاب فولادین که سره همین کلاس ها ساخته شده خنده ای را لبالب می کشد و یک ربع را برای در کردن خستگی کافی میداند،صدای اعتراض بچه ها در قبال این حرکت غیر قابل توصیف است،مجبور به قبول اعتراضو اضافه کردن پنج دقیقه ی دیگر به تایم قبلیست.

کلاس خالی می شود،سکوتی مرگبار هجمه ی کلاس را فرا می گیرد و برای چند دقیقه قلب کلاس ساکت می شود.

بیست دقیقه بعد

کلاس کم کم پر می شود،دوباره هیاهو و شلوغی،آنقدر سرسام آور است که خودت خسته میشوی و سکوت را بر شلوغ ترجیح می دهی،انرژی ات را برای تخریب کلاس نگه میداری،استاد می آید،دستت را زیر چانه ات زده ای و تیز تیز استاد را می نگری.بدت نمی آید لیوان چایی برایت بیاورد و شانه هایت را ماساژ بدهد،به خودت زحمت می دهی و حالتت را عوض میکنی.در،دوباره باز می شود،یکی از مهندسین آینده خیلی ریلکس وارد کلاس می شود،نگاهت را به حرکاتش می دوزی.آخر کلاس می نشیند و سرش را روی میز می گذارد.

دوباره استاد درسش را که به قوله تو چرند و پرند است را شروع می کند،دوباره شارژ می شوی،انرژی ات فوران می کند و تیکه هار ا مثل نقل و نبات که بر سره عروس می ریزند به بیرون پرت می کنی.

کم کم به آخر کلاس نزدیک می شوی،دیگری تکراری شدنت احساس می شود،حرفهایت،حرکاتت،خودت هم خسته شده ای،از سره کلاس بلند می شوی و گویی انگار نه انگار استادی هست یا نه کلاس را ترک می کنی و می روی.

دیدگاه دوم

وارد دانشگاه می شوی،بچه ها را که می بینی خوشحال می شوی،ساعت 8 است و استاد هنوز نیامده،دعا می کنی نیاید،دستت را که به سمت آسمان دراز می کنی استاد خودش را نشان می دهد.چهره ات درهم می شود و ریختت مثله برج زهر مار ،وارد کلاس که می شوی دنبال جایی برای خواب میگردی،ته کلاس را انتخاب می کنی،استاد بدون معطلی  درس را شروع می کند،صدای بچه هایی که چرت و پرت می گویند تا باقی را بخنداند اعصابت را بهم می ریزد،سرت را روی میز می گذاری و چشمانت را می بندی. استاد مورد خطاب قرارت می دهد،سرت را که بلند می کنی می گویی سرت درد می کند،می داند دروغ می گویی؟!چیزی نمی گوید و ادامه درسش را میدهد،به جزوه نویسی اعتقاد خاصی نداری ولی به پیشرفت علم زیاد معتقدی،جزوه را آخر ترم می گیری و می دهی کسی برایت کپی بگیرد،کاره زیبایست  و علمی،انسان وقتش را باید برای چیزهای ارزشمند تری تلف کند نه برای درس و علم و به کسانی که به سوال علم بهتر است یا ثروت؟جواب علم را میدهند می خندی!معتقدی پول باشد درس خودش می آید.

در همین افکاری که کلاس منفجر می شود،سرت را بلند می کنی و دنبال سوژه می گردی،کناریت می گوید که قضیه از چه قرار بوده،توهم همنوا با بچه ها می خندی و به مخ طرفی که همچین حرفی زده تبریک می گویی.دوباده سرت را روی میز میگذاری.

چند دقیقه بعد یکی از بچه ها از استاد آنتراک می خواهد،علی رغم میله باطنیت با او موافقی.استاد آنتراک می دهد،متوجه غرغر بچه ها نمی شوی،استاد تایم را اضافه می کند،حالا می فهمی که چه دلیلی برای اعتراض بود.کلاس را تو آخرین نفری هستی که ترک می کنی می روی و در را می بندی.

بیست دقیقه بعد

در را که باز می کنی کلاس شروع شده،می روی سرجایت می نشینی و دوباره سرت را روی میز میگذاری،استاد درس را شروع می کند،صدایش را می شنوی ولی تصویرش را نداری،خنده های ریز بچه ها که ناشی از تیکه های همان پسره قبلیست روی مخت است،خودت را که جای استاد می گذاری و حساب و کتابی می کنی الان باید سه نفر سره کلاس باشند.فکرت همه جا است جز جایی که باید باشد.چشمانت بسته می شود و دیگر چیزی متوجه نمی شوی!

صدای دره کلاس وقتی بسته می شود از خواب بیدارت می کند،سرت را بلند می کنی،کلاس خیلی آرام شده.ساعتت را می نگری،چند دقیقه ی دیگر کلاس تمام می شود،حوصله ات سر رفته،کیف نداشته ات را بر می داری و بدون اینکه بگویی استادی هست یا نه از کلاس را ترک می کنی و می روی.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 0:33 توسط یاس| |


دکتر شریعتی

اولین ....

خیلی دوست داشتم بدانم در دلش چه می گذرد ولی هیچ وقت فرصتی برای نفوذ به قلب پر دردش را نداشتم،یعنی آنقدر کارهای واجبی داشتم که از این واجب تر فاصله گرفته بودم.

صبح روز قبلش که از خواب بیدار شدم تمام استخوانهایم تیر می کشید،کسالت فقط روح پر دردم را عذاب نمی داد و بس.

با تمام خوبیه و بدیها راهش را کشید و رفت.

دومین .....

روز بعد خیلی بی سر و صداتر فرارسید.می دانستم روز عجیبی است،از صبحش معلوم بود چون عادی به نظر می رسید!همین عادی بودنش دلیل قانع کننده ای برای اعجابش می شد.از دردهای موضعی دیروز خبری نبود،نه استخوانهایم می خواستند دیواره ی بدنم را برای فرار از محدوده ای کم،پاره کنند و نه گلویه پر التهابم خودش را پر از خِلت کرده بود.

نمی دانستم این آرامش قرار است مرا به بطن جایی بکشد که هر روز از کنارش بی تفاوت می گذشتم.صبح،پُستش را به غروبی غم انگیز تحویل داد و رفت من ماندم ما.

سومین ....

وارد سینه ی پر دردش شدم و منتظر ماندم،آن هم نه برای گفتن درد دلهایش بلکه برای انتظار.

گوشه ای نشستم و انتظار را این بار به معنی واقعی چشیدم.فقط می نگریستم به افرادی که بی توجه به کارهای هم از کنار هم می گذشتند و می رفتند.

کمی جایم را عوض کردم تا زاویه ی دیدم را تغییر بدهم و انزوای افکار مشغول را متغیرتر ببینم.نشستم،ناگهان گوشم ناخودگاه به چرندیاتی سوق پیدا کرد و کلا مرا از مرحله پرت کرد.

چهار مین ....

کمی که گوشم را تیز تر کردم قضیه ی آشنایی را شنیدم،صدای نازک تر سنی را مورد خطاب قرار داد،صدای بم تر که ترسی بر صدایش چیره شده بود شصت و نه را به عنوان پاسخ تحویل داد و نفسی به راحتی کشید،صدای خنده ی صدای نازک فضای سینه ای پر درد را به چالش کشید.همین خنده مرا بس که چهره ی صداها را ببینم و پر انرژی تر به ادامه ی ماجرا بپردازم ولی زمین خوردن مردی که عصایش سُریده بود علاوه بر دیدگان من رشته ی کلام پسر و دختر را هم پاره کرد.

مردی مردتر به مرد زمین خورده کمک کرد و از جایش بلندش کرد،احساس کردم کمی فضا آرام تر شد.

پنجمین ......

سرم را به دیواری تکیه دادم و نفسهایم را عمیق تر می کشیدم،دوباره روبه رویم را نگاه کردم،کمی آنطرفتر دو عینک دودی به چشم خنده وارم کرد،چپ و راستم را که نگاه می کردم و غمگین می شدم نگاهی به آن دونفر می کردم و خنده ای را سوار بر لبانم می کردم و دوباره به میدان غمها حمله می کردم.

ششمین ......

سرم را به جلو خم کردمو به سمت چپ چرخاندمش،گریه های دختری  آن هم بی صدا،قلبم را پاره کرد و روحم را زخمی تر.

دوست داشتم کنارش بنیشنم و سنگ صبوری برای حرفهایی که برایش گریه می کرد باشم ولی شرع و اسلام مرا افصار کرده بود.

نگاهش می کردم و در دلم می پرسیدم،سوالهایی که دوست داشتم وقتی گرمای دستانش را حس می کنم از او بپرسم و هر بار هم غمگین تر می شدم چون تیرهایم روانه ی سنگ می شد.

هفتمین ...

اینبار با نگاه کردن به آن دو عینکی دوست داشتم بمیرم و زنده نشوم،با هر قدمی که دستانشان در دست کسی بود و عصایی سفید را زمین کش میکردند و می رفتند قلبم پیر تر و پیرتر می شد،چشمهایم را بستم و نگذاشتم صورتم احساس خیسی کند و قلب نارحتم نارحتر شود.

دیدنش هم برای کسانی که می دیدند و بی تفاوت رد می شدند سخت و طاقت فرسا بود چه برسد به منی که هربار نگاهم را به رُخشان می دوختم خنده ای می کردم و با شادیه تمام می رفتم پِی کارم.

هشتمین ......

فضای سینه خالی بود ولی پر درد،احساس حقارت می کردم در برابر چیزی که وسعتش آنقدر هست که درده انسانهایی پر دردتر را در سینه اش پنهان می کند و حرفی به زبان نمی آورد.

سینه ام تنگ شده بود،قلبم از غصه در داشت می ترکید،دوباره استخوانهایم تیرکش شد،گلویم ملتهب تر شده بود و من هنوز هم که هنوز بود داخل دلی به وسعت دریا نشسته بودم.

نهمین ........

طاقتم طاق شده بود،ماندن در فضایی به آن سنگینی نه کاره من بود و نه کاره اشخاصی از قماش من.قصد رفتن داشتم ولی پاهایم توانش را نداشت.از جایم به زور بلند شدم و به سمتش رفتمو واردش شدم و روی تک صندلی نشستم،دردهایم تمام خاطراتم را پاک کرده بود.تنها چیزی که یادم می آمد اینکه انتظارم را به انتها نرساندم و سوار نهمین قطاری شدم در حالیکه منتظرم در قطار دهم بود،درست یک ساعت بعد از آمدنم.

چشمان را بستم و این را شنیدم و خوابیدم.

ایستگاه بعد میرداماد

  

 

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 21:20 توسط یاس| |

گفتند:"خرافات،شکایت،اعتراض،یکنواخت،انتقاد و رمزآلود نباشد"،شخصی که حروف اسمش لابه لای همین کلمات است این را گفت.قلم بدست شدم،نوک قلمم را روی کاغذ گذاشتموحرکتش دادم اینگونه نوشت:"خانه ام آتش گرفته بود،بچه ام داخل اتاقش گیر کرده بود،نه پتوی خیسی داشتم نه کپسولی و نه هیچ چیزدیگر،دستهای خالیم را بلند کردم و یاحسینی گفتمو از لای آتش وارد اتاق شدم و بچه ام را آوردم بیرون بدون یک خراش."دوباره که خواندم فهمیدم ...

بماند،صفحه ی بعدی را رو به روی خودم گذاشتم،قلمم روانتر شده بود،بی معطلی به راه افتاد و این رد پا را از خودش به جا گذاشت:"آخر چقدر گرانی،از کجایش بگویم،از پولهای سوری که می دهند یا از قیمتهایی گزاف بار که قدم علم می کنند."

صفحه ی بعدی:"هرروز به خیابانها می ریختیم،شعار میدادیم،اعتراض می کردیم تا حقمان را بدهند ولی نمی دانستیم آسمان و زمین جایشان را با هم عوض کنند باز هم همان آش و همان کاسه است"خواستم جمله بعدی را شروع کنم ولی این هم مغایرت داشت.

نوشتم،صفحه به صفحه،موضوع به موضوع،جمله به جمله،کلمه به کلمه و حرف به حرف اما هر بار که نقطه می گذاشتم و مروری به قد و بالای نوشته ام می کردم،ایراد داشت،املایی و انشایی نبود،انسانی بود.

نه ناشر می توانست ایراد بگیرد و نه ویراستار فقط شخص یا اشخاصی که شاید یک عکس هم با قلم و کاغذ نداشتند و اصلا نمی دانستند داستان و ادبیات چیست حق داشتند ایراد بگیرند آن هم از برند بنی اسرائیلی.

این نوشته سیاسی است،این یکی به دولت نوهین می کنه،اون یکی صنف بقالارو می شورونه،اون صفحه ریشه ی مملکتو از بیخ و بن می زنه و. . .

چه ایراداتی، بنی اسرائیلی نیست؟لا اقل گاو زرد بخواهند شاید خدا لطفی کند و ازآسمان برایم بفرستت ولی داستانی که اعتراض و شکایت نداشته باشد به درد غیف کردن و تخمه فروشها می خورد،یا اگر داستانی رمز آلود نباشد افراد فرهیخته در ادبیات چه کنند،قصه ی حسین کرد شبستری بخوانند خوب است؟یکنواخت نباشد،آخر کسی نیست بگوید مگر تا به حال از من داستان خواندی که با یکنواخت بودنش مشکلی داری؟از خرافات هم که دیگر هیچ چیز نمی توان گفت،مردم زنده اند به خرافات!

بماند اینبار هم برای دلم می نویسم نه مسابقه ای که مدرسه برای داستان نویسها گذاشته.

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 9:10 توسط یاس| |

خبری از ساعت نداشت ولی عقل نداشته اش می گفت شب است.قدم زدن،آرامش را بر اعصابش مسلط می کرد. از دعوای همیشگی در خانه،از این که هفته 7شب را بیرون بزند تا حرفش را به کرسی بنشاند،از اینکه تنها تفریحش قدم زدن است خسته شده بود.قدمهایش شمرده شمرده،تیک تاک،تیک تاک . . ..خیابان خلوت بود،آنقدر خلوت که صدای خنده ی دختری از ایستگاه اتوبوس فضا را پر کرده بود.قند در دلش آب شد.جلو رفت.آنقدر که مزاحم او نباشد.سرش را به داخل ایستگاه کج کرد پسری کنار دستش نشسته بود،آهی از ته دل کشید،بعد دوباره به آنها نگاه کرد،متعجب هر چه سرش را اینور و آنور کرد و هر چه گشت دست پسر و دختر را ندید!برگشت و همانند رهگذرراهش را به همان جایی که نمی دانست کجاست کج کرد!خیابان تاریک شد فقط برای 53 قدم،دوباره روشنایی مسیر حرکتش را بر انداز کرد آن هم برای زمان کمی.سوسوی چراغی صد متر آن طرفترش حکایت از یک هم صحبت برایش بود.قدم هایش به مانند قبل بود ولی افکارش سوار بر پاهایش.

رسید به جایی که صدمتر پیش نورش را دیده بود.سرش را از قسمت بریده شده شیشه به داخل برد و گفت:"آقا یه سیگار؟"

صاحب دکه،تلفن به گوش داشت که گفت،چی باشه؟

-هر چی که ارزونتره؟

سیگار را از مرد دکه ای گرفت،فندک جلوی شیشه که همچون مجرمی به دار آویخته شده بود را روشن کرد،کام اول را از سیگار گرفت که متوجه تیتر روزنامه شد: "18 مورد برای معافیت از اجباری"

رزونامه را برداشت و ورق زد،دانه دانه خواند،سیزدهمین بند نظرش را جلب کرد!

روزنامه را خرید به سمت پارکی که داخل کوچه ی رو به روی دکه بود راهی شد.فضای پارک وحشت داشت،روی صندلی نشست خودکار را از جیبش در آورد و روی روزنامه چیزی نوشت،کم کم خواب بیداریه چشمانش را دزدید.

بیدار که شد آفتاب وسط آسمان بود.به سمت خانه رفت.به خانه که رسید زنگ زد ولی بعد متوجه شد که این وقت روز کسی دره خانه را برایش باز نمی کند.پدرو مادرش سرکار و خواهرش مدرسه بود.وارد خانه شد رفت و روی کاناپه ی جلوی تلویزیون دراز کشید و دوباره روزنامه را باز کرد،چشمانش به موردی دوخته شده بود که کنارش با خودکار نوشته بود سیزدهِ من.گوشیش را از شارژ کشید و روشن کرد.

از لیست موزیک هایش آهنگ جدید یاس را انتخاب کرد و سیگاری کنج لبش گذاشت و آتش به زندگیش کشید.

تصمیش را گرفته بود می خواست فکرش را مطرح کند.

شب رسید.سر میز شام موضوع را مطرح کرد،با مخالفت شدید مادرش مواجه شد.پدرش هم این کار را معقولانه نمی داست.وقتی جواب منفی شنید دعوای قاشق و چنگال را تمام کرد و مثل این فیلمها رفت که کپه مرگش را بگذارد.

تا صبح مثل مرده های عذاب کار با خودش کشتی می گرفت،فکر سربازی رویاهایش را به هم می ریخت.وقتی خوابید عقربه ها پایین و بالا را نشان می دادند.

با صدای پدرش از خواب بیدار شد که ساعت 9 بود.پدرش گفت من راضی هستم اگر مادرت هم راضی باشد. بالاخره پای آبرو در میان است.

از همان صبح که بیدار شد تا شب که پدرش کلید به در انداخت و وارد خانه شد با مادرش صحبت کرد و گفت که هیچ اتفاقی نمی افتد و قول داد که خودش درستش می کند.مادرش راضی شد و لی نه از ته دل!

کارهایش درست شد وحالا سه ماه است که از خدمت معاف شده و هرروز بعد از ملاقات با پدرش و کلی صحبت که به خانه می آید  شب می شود و بعد به سراغ روزنامه ای میرود که بند سیزدهمش باعث جدایی پدر و مادرش شده است

"فرزند مطلقه از دیگر گزینه های معاف از خدمت است"!

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 17:6 توسط یاس| |

این بار از غم مینویسم،غمی بزرگ برای من،راز... و رهگذر!

روزگار اندکی با هم بودیم ولی همان اندکی ایام هم  خوبو خوش بودیم،هیچ وقت یادم

نمی ره شب قبل از یک شنبه باهم حرف زدیم و قرار بود که تابستون بریم شمال

ولی . . .

نمیدونم دست روزگار بود یا تقدیر ولی اینو میدونم خدا ناظر بود!

دلگرم بشم یا دلسرد اونم نمی دونم!

خیلی جاش خالیه،نمی دونم چی بگم،چی بنویسم تا حالا اینقد گیج نبودم!

به یاد اون شبایی که تا صبح با هم بودیم،من،حامد،جمال،احمد،حمید . . .

محمود ریاحی جات خیلی خالیه!

خودت راحت شدی ولی مارو ناراحت کردی!

ایشالا اونجا خوش باشی

روحش شاد!

مرحوم محمود ریاحی،رفیق صمیمی

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 17:12 توسط یاس| |

 

 

منتظر یک داستان دنباله دار عجیب باشید

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 16:4 توسط یاس| |

آنقدر انتهای همان جاده ای که گفتی ایستادم تا علف زیر پایم سبز  شد.تشنگی بر اعضای بدنم حکومت می کرد.

چیزی همراهم نبود جز یک بطری آب، یک بسته کبریت و اندک هیزمی که با من فرسخها فاصله داشت.

کبریت را از بندش بیرون کشیدم.روز آخرش بود باید اعدام می شد به کدامین جرم،نه او می دانست نه من.

سرش را به زبری کبریت کشیدم و عمرش را تمام کردم،آتش زبانه کشید. زیبا بود ولی سوزان.

هیزم جای خودش را با زغال عوض کرد.اندک آبی که در بطری مانده بود روی آتش ریختم.

زغالی را از بین آن همه انتخاب کردم او را برای رساندن پیامم به تو برگزیدم،صفحه ی من جاده ی بی انتها بود.زغال را با دل سوزان جاده آشنا کردم و نوشتم:

اشتباه است بی همسفر پای در جاده ی معرفعت گذاشتن.

 

 

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 16:22 توسط یاس| |

از خواسته هايت بيزارم

نقطه

.

.

.

روز وصال تو فقط مرا مي خواستي

نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 18:16 توسط یاس| |

سلام

شايد سلام آخر

واقعا الان مي فهمم كه مُسلم وقتي تو اون كوچه ي تاريك برگشت پشت سرشو ببينه كه اصحابش در چه حالن و كسي رو نديد چه حالي داشت.

اون قضيه دقيقا برا من صدق مي كنه،الان وقتي هر روز صبح ميام تو اينترنت تا ببينم كسي نظر داده يا نه با عددي كه ازش بدم مياد روبه رو مي شم،۴

نمي دونم شايد اون مثالي كه مي گن هر كس يه دوره ي خوب داره بعدش تموم مي شه اوضاع منو درست بيان مي كنه.

خلاصه از همتون ممنونم كه اين يكي دو ماهي كه بودم ازم حمايت كرديد.

از فاطمه كه براي من يك قريبه بود نه غريبه

از زيتا كه بر عكس عنوان وبلاگش يك قلم قبراقو سر حال داره

از  خرچنگ غورباقه ي نيلوفر

ازخدايي كه با پرواز هاي تا اوجش به من خيلي چيز ها ياد داد

از رويا هاي ناتمام رويا

از علي كه با شب هاي سرمه ايش به ما نشان داد كه مي توان دنيا را آنطور كه مي خواهي ببيني

از يك استقلالي تير كه آسمانش هم آبيست درست مثله دلش

از آله ريزه اي كه بر خلافش ريزه،پيزه بودنش دنيايش بزرگ و پاك است

و از دو دوست خوبم راز ... رهگذر كه پاي مرا به اين عرصه ي زيبا كشاندند.

من ... ياس از همه ي دوستان خوبم خداحافظي مي كنم

به اميد روزي كه همه در يك صف همديگر را ببينيم.

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 11:27 توسط یاس| |

پیراهنه سیاه تو   دارم    به   تن ،  حسین

                                              روحی دمیده در تنم این پیروهن،حسین

با اشک  و  روضه  شیر به من داده  مادرم

                                             تربت  گذاشته  پدرم   در   دهن ،حسين 

قلبي شكسته،ديده ي تر،سينه اي كبود

                                            دارم نشان  عشق تو را  در  بدن ،حسين

 

وصييت ياس به دوستان عزيزش

 

وقتي  كناره  جسم  كفن  پوشم  آمديد

                                            گريه كنيد و ندبه،كه اي بي كفن،حسين

 

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 17:25 توسط یاس| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت